على اكبر دهخدا

661

امثال و حكم ( فارسى )

چون خشت بآسيا برى خاك آرى * ( بد ميكنى و نيك طمع ميدارى هم بد باشد جزاى بدكردارى * نشنيدستى تو اين مثل پندارى . . . ) نقل از تاريخ گيلان مرعشى . چون خصم قوى گشت از او دست نگهدار * آزرده مكن مشت گرامى بحجر بر ( . . . بگذار كه پيش آيدش از بخت فتورى * آنگه بكنش پوست بيك لمح بصر بر . ) ملك الشعراء بهار نظير : باش تا دستش به‌بندد روزگار * پس بكام دوستان مغزش برآر . سعدى . رجوع به : پنجه با ساعد سيمين . . . ، شود . چون خورى بيش پيل باشى تو * كم‌خورى جبرئيل باشى تو . سنائى . نظير : كم‌خورى ذهن و فطنت و تمييز * پرخورى تخم و خواب و آلت تيز . سنائى . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . چون درآمد جبرئيل آنگه برون شد اهرمن * ( چون برون رفت از تو حرص آنگه درآيد در تو دين . . . ) سنائى . نظير : ديو چو بيرون رود فرشته درآيد . چون درآمد وصال را حاله * سرد شد گفتگوى دلاله گرچه دلاله مبنى كار است * گاه خلوت ترا گرانبار است . سنائى . رجوع به : تيمم باطل است . . . ، شود . چون در تو ظن خلق بنيكيست نيك‌باش * تا در تو ظن خلق بنيكى شود يقين . سوزنى چون در صف پردلان كنى جاى * سر پيش نه اول آنگهى پاى . امير خسرو . چون در كنشت آئى همرنگ باشمن شو * خود مرد بت‌پرستى بهتر ز خودپرستى . حضرت اديب . چوندروى بجز از كشته هرچه خواهى كار * ( نگر به خود چه پسندى جز آن بخلق مكن . . . ) ناصر خسرو . رجوع به : از مكافات عمل . . . ، شود . چون دزدان بهم افتند كالا ظاهر شود . نظير : اذا تخاصم السارقان ظهر المسروق نفايس الفنون . رجوع به : چو دزدان ز هم . . . ، شود . چون دشمن از خانه خيزد با بيگانه جنگ بالا گيرد . ابو الفضل بيهقى . رجوع به : ما حيلة الريح . . . ، شود . چون دشمن را در بند يافتى امانش مده . رجوع به : از امروز كارى . . . ، شود چون دشمن زنده‌يابى ببند * مكش زود او را ابر خير خير كه هرگه كه خواهى توان كشت اسير * چو كشته بود زنده كردنش باز كسى كى تواند بعمرى دراز . * ( به بند تو بر پيل خاقان چين رسيد و ز غم ابروان * پر ز چين نيامد مرا كشتنش دلپذير همان به كه در بند باشد اسير * كه وقتى مرا موبدى داد پند كه . . . و ديگر اگر چند در كارزار * كسى بفكند خسرو نامدار چو شاهست زودش نشايست كشت